ای آنکه از خصال تو قدر هدی فزود


بادا ستوده ، هر که خصال ترا ستود

طاعت ترا سزد ، بجهان در ، که چون تویی


زین پس نبود خواهد وزین پیش هم نبود

در دور هشت چرخ ز ترکیب چار طبع


دو چشم کس ندید که چون تو یکی نمود

دست سیادت تو عنان هدی گرفت


پای سعدت تو رکاب ظفر بسود

نی بحر باسخای تو کافی بود ، نه کان


نی در باحسام تو مانع بود ، نه خود

روز وغا سپاه تو بی سر چو مور و مار


وقت سخا عطای تو درهم چو تار و پود

بر دست تو سپهر ز بیداد توبه کرد


وانگه نشان توبه برو جامهٔ کبود

در رزمها رضای تو جویند چون ظفر


در بزمها ثنای تو گویند چون سرود

شاها ، خدایگانا ، تیغ تو آتشست


وزوی عدو گریخته سوی هوا چو دود

گویی مگر ز پیش عقاب خدنگ تو


او را عقاب مرگ بسوی هوا ربود

تیغ تو صعب زود فرود آردش بقهر


بر قلعه ای که هیچ نیامد همی فرود

راه حذر گرفت و بسنگ اندرون گریخت


لیکن کجا حذر کند از چنک مرگ سود ؟

با ناظران دولت بیدار تو بشب


مسکین مخالف تو نیارد همی غنود

آید بکینه از تو مکافات دیر دیر


و آید بمهر از تو مجازات زود زود

تا نزد عقل هست جواهر به از حجر


تا نزد شرع هست مسلمان به از یهود

بادا بجنب جاه تو گردون بقدر خاک


بادا بپیش کف تو دریا بشکل رود

ماه صیام آمد و از داعیان خیر


گوش جهان ندای بشارت حق شنود

پذیرفته باد صوم تو ، افزوده خیر تو


کز خیر تو مسرت ارباب دین فزود

یک مه بختم و صوم و نماز و دعا بخواه


یک سال عذر باده و عیش و سرود و رود